|
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه می کشم از دردر اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاریم
از دل و جان عاشق زار توام کشته ی اندوه و تیمار تو ام آشتی کن با من آژرمم بدار من نه مرد جنگ و آزار توام گر گناهی کرده ام بر من مگیر عفو کن من گرفتار تو ام شاید ار یکدم غم کارم خوری چون که من پیوسته غمخوار تو ام حال من می پرس گه گاهی به لطف چون که من رنجور تیمار توام چون عراقی نیستم فارغ ز تو روز و شب جویای دیدار توام
از در درآمدی و از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه ، تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود ، بدیدم و مشتاق تر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتنم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی مشتاق و بازیگوش و اوی یکریز و پی در پی دمش را برگلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد
باران را دوست دارم چون بوی تو رو دارد .
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد
چه زیباست دستان پر تمنای امواج که بر تن سرد و سنگی ساحل می ساید هر لحظه و هر دقیقه که به غروب نزدیک می شود تنهاییم بیشتر می شود چقدر روی این سنگ های سرد جای تو خالی است جای نگاه مهربانت جای دستان گرم و پر مهرت هر لحظه تمنای آب بیشتر می شود پر تمناتر از قبل به ساحل التماس می کند اما هر لحظه ساحل سنگی او را به آرامی از خود می راند و چه تنهاست دریا و چه تنهایم من با امواج هم درد شده ام اشک می ریزم می نویسم بر روی دفتر پر از برگ های نوشته شده می نویسم می نویسم به یاد تو به یاد روزهای خوبی که با هم داشتیم به یاد روزی که تو در کنار امواج بودی و از راه دور با من هم کلام شدی ولی اکنون تو نیستی تا از راه دور با تو سخن بگویم تا مانند امواج به تمنای دلم پاسخ دهی پس با دریا سخن می گویم تا همدردم شود تا درک کند احساس هم جنسش را چشمان من هم دریایی است در فراق ساحل زندگی ام و پر تمنا دستهایم را به سویش دراز کنم موج به روی موج عشق به روی عشق این بار دریای آرام با من همدرد می شود دریا هم مانند چشمان نا آرام است یاد روزی كه دريا و ساحل دستان تو را به دستان من سپردند به خير ياد خاطره ها ......... هنوز هم در تاريكي آسمان و ساحل دستان پر مهر دريا پيداست
|
About![]()
Home
|